تبليغاتX
بدون شرح
نبودم. مدتی را که نبودم در روستایی دور افتاده از شهرمان سپری کردم.
جایی از این زمین به زیبایی بهشت! نقطه ای از جهان که هنوز چندان رنگ و بوی مدرنیته نگرفته است.
از رایانه و اینترنت و آنتن موبایل و خیلی چیز های دیگر هم خبری نیست.حتی تنها وسیله ی نقلیه ی روستا که وانت کل اکبر بود هم راهی تعمیرگاه شده بود و نبود!
جایی که در بی خبری روزگار می گذرانی! اما در آرامش مطلق میگذرد...
کسی خبر از جنگ لبنان و فلسطین و تعداد کشته شدگان بمب گذاری های عراق و زندان گوانتانامو و ... ندارد!
حتی کسی نمی داند که  انتخاب آقای کردان برای وزارت کشور چه جنجالی در مجلس بر پا كرده  است!!!
مهم ترین دغدغه ی آن 30،20 خانواری که من دیدم وندیدم شاید دو قلو زاییدن گاو مش حسن بود و سر زا رفتن رباب خاتون و خشکسالی اي که امسال همه ی مردم با آن دست و پنجه نرم می کنند!
هیچ چیزی نبود جز آرامش و موسیقی دلنشین طبیعت...
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 12:6 توسط ليلا مهرگان |

 

نگاهي بر فصل انتهايي كتاب در دفاع از سياست/ ليبرال دموكراسي مقتدر،از مرتضي مرديها  

با عنوان در نقد عشق ( مرگ مجنون) نشان مي دهد كه نويسنده با تمام قوا كوشيده است عشق و

عاشق را به خاك سياه بنشاند !

در برداشت اول از اين فصل متوجه مي شويم كه عشق خيلي" بد "و بسيار بازدارنده است:

زيرا؛

-  "هزار جهد بكردم كه سرّ عشق بپوشم              نبود بر سر آتش ميّسرم كه نجوشم!

-  "عشق آن شعله است كو چون برفروخت            هر چه جز معشوق باقي جمله سوخت!

-  "سخت ترشد بند من از پند تو                         عشق را نشناخت دانشمند تو!

- "خنك آن قمار بازي كه بباخت هر چه بودش        بنماند هيچش الا هوس قمار ديگر!

- " من عاشق آن دمم كه ساقي گويد ؛                 يك جام دگر بگير و من نتوانم !

"يعني رساندن ميل به انتهاي آن ، به آخر مطلب ؛به از كار انداختن مطلق عقل ، آن عقلي كه با پرسش بنيادين روح را مي فرسايد.

 عشق فرار از عقل است ؛ عين شراب!

عشق فرار از سردي هم هست ؛ عين شراب !"

اما برداشت آخر ،با كلام مرديها؛

- " گمان دارم عشق متعلق به گذشته و دوستي مال حال است ؛ عشق بيشتر سنتي است و دوستي بيشتر مدرن...

-" با اين همه اما ، چنينم مينمايد كه دوستي ، يا عشق تلطيف شده ، بيشتر آينده را از خود پر ميكند ؛ ميتوان چند تن را همزمان دوست داشت و انحصار طلب نبود و آن ها راهم درتملك خود نخواست؛ بخشي از من متعلق به دوست من است و متقابلاٌ."

-"مقايسه ي عشق و دوستي مقايسه ي فلسفه ي قاره اي و فلسفه ي آنگلو ساكسون است."

-اين گونه است كه آدم هاخيلي بيشتر و آزادانه تر تفنن عشقي و جنسي مي كنندولي كم تر پايبندند."

 -"... انسان ها تلاش مي كنند تعداد بيشتري را به ميزان كم تري دوست بدارند ، چون نوعي بيمه است ، و اين شامل عشق مردان و زنان هم مي شود."

مرديها توزيع " تراكم قدرت و ثروت"  به قصد جلوگيري از فساد انگيزي را تعميم مي دهد اينگونه كه :

" چرا تراكم محبت هم مشمول اين حكم نبا شد؟"

اما دكتر شريعتي در مقاله دوست داشتن برتر از عشق است ، تعبير ديگري دارد از عشق و دوست داشتن كه در مورد عشق بسيار شبيه تعاريف و تعابير آقاي مرديهاست اما در مورد دوست داشتن به طور كامل در دو فاز جداست !

از آنجايي كه بنده با اصل يوتيليتاريانيسم ليبرال ها چندان ميانه خوبي ندارم،  برداشت نهايي مرديها برايم قابل هضم نبود و بر عكس دوست داشتن از نوع شريعتي را دوست تر مي دارم!

 

  دوست دارم نظر ديگران را هم بدانم. چگونه ميشود در دنياي مدرن هم از ابزار مدرنيته استفاده كرد، هم اخلاق گرا بود و هم پايبند به خانواده ؟ در حاليكه ليبراليسم همه ي بند ها را در هم دريده است؟!!!

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 17:35 توسط ليلا مهرگان |