تبليغاتX
بدون شرح

ارتباط نويسنده و خواننده مسئله ای نيست كه بشود ساده از آن گذشت. هر چند اغلب معتقدان به هرمنوتيك ، نظرشان اين است كه نويسنده و خواننده را بايد در جای خود آزاد پنداشت.نويسنده را در فن و شيوه ي نوشتن  و خواننده را در فهم و برداشتي كه مسلماًَ با توجه به پيش فرض های حاكم بر ذهنش از متن خواهد داشت.

در هر حال شايد به نظر برسد كه در ميانه ی اين فرآيند نويسنده به هدف خود نرسد و نتواند تاثيری را كه می خواهد بر مخاطب بگذارد! كه البته اين ايراد را هم(به ويژه در متون غير ادبی)،بايد به گردن خود نويسنده انداخت، كه اصلا چه لزومي دارد، از آرايه های غليظ ادبی چون كنايه واستعاره و ايهام و يا حتی مبهم گويي به عنوان شيوه های متفاوت، استفاده كند؟
در اين ميان نويسنده اگر نويسنده ی يك فلسفه باشد و يا به عنوان يك فيلسوف شناخته شده باشد، كار دشوارتری در پيش دارد، چرا كه بيشتر مخاطب را دچار سردرگمی و بلاتكليفی مي كند! از ميان فيلسوفانی كه فلسفه شان را خوانده ام،فردريش نيچه و شنيده ام، مارتين هايدگر، فهم فلسفه شان بيشتر از ديگران به شارح نياز داشته و دارد . آنچنان كه هر دویِ اينان به نوعي بر شخصي چون آدولف هيتلر، تاثيرگذار بوده اند و هيتلر آنطور كه فلسفه شان را فهميده و يا آن طور كه صلاح مي دانست از آن سود جست!
در حالي كه نيچه را اغلب مسيحيت ستيز، عقل ستيز ، دموكراسي ستيز ، حقيقت ستيز، دوآليسم ستيز و بلاخره زن ستيز ، دانسته اند و خود نيچه در "اينك آن انسان" مي نويسد :
"هرگونه نشانه از فمينيسم  در انسانها، حتي يك مرد، راه ورود به آثار مرا سد ميكند؛ آنگاه ديگر نمی توان به درون هزار توی كشف های دليرانه پا نهاد."
باورنكردنيست كه فمينيست ها به ويژه فمينيست های تحليلی*، تا حد زيادی از نوشته ها و نقد های نيچه بر مسائل مختلف عصر خود، به نفع جنبش فمينيسم و اعتبار بخشی به نظام فكری شان سود جسته باشند!
با مطالعه ی كارهای فيلسوفانِ ساختار شكنی، چون ميشل فوكو و ژاك دريدا بر آثار نيچه پی می بريم كه اين دو با الهام از نيچه و زير سوال بردن  عقل گرايیِ مدرنيته ی ِ غرب و انكار سنت متافيزيك و دوآليسم  فلسفی، پرداخته اند و از اين طريق ،  پل ارتباطی مهمي بين انديشه های نيچه و  فمينيسم تحليلی(و نه سياسي) زده اند! در واقع در اينجا باز هم به نقش مهم شارحان و تحليلگران متون، آگاه می شويم.
پس همان طور كه نظريه ی اراده ی قدرت  و ابر مرد -ابر انسان-، می تواند توجيه گرِ جنگ و ناسيوناليسم در آلمان باشد ، انديشه هاي به ظاهر، زن ستيزانه ی نيچه و نقد دوآليسمش، هم مي توانند دستاويز گرايشات فمينيستي و بنيانگذاری فلسفه ی فمينيسم تحليلی در فرانسه بشود!


* بر خلاف فمينيست های سياسی كه بر ،برابری اجتماعي تأكيدي كاملا سياسي دارند و در پی تحليلِ ارتباط جنسيت و طبقه اند ،فمينيست هاي تحليلی مدعي اند كه هدفِ زن،  نبايد شبيه شدن به مردان باشد، بلكه زنان بايد زبان ، حقوق و فلسفه ی خاص خود را داشته باشند.
سيمون دوبوار در رابطه با نظر فمينيست هاي سياسي مي گويد؛"زنان بر خلاف سياهپوستان، نه يك اقليتند و نه مانند پرولتاريا، محصول تاريخ."

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 17:36 توسط ليلا مهرگان |

در وبلاگستان دو دسته ی اصلی وبلاگ داریم؛ وبلاگهاي شخصی و وبلاگهايی كه در آنها همه چيز پيدا می شود، جز حتی اندكی در مورد خود نويسنده! البته هستند بلاگهايی هم كه بی توجه به اين تقسيم بندی همه چيز می نويسند...

بارها ديده ام، به كسانی كه در مورد خودشان يا عقايدشان می نويسند، خرده گرفته می شود!!! عده ای بر اين باورند كه بهتر است وبلاگ با دفتر خاطرات اشتباه گرفته نشود و در مقابل، عنوان وبلاگِ بعضی ها نمايانگر يك دفتر خاطرات الكترونيكي و البته غير خصوصيست!

به هر روی، از آنجا كه مديريت وب سايت ها كاملاً شخصی و فرديست، هر كس ، آن گونه كه شايسته می داند،وبلاگش را اداره می كند. اما نكته ی جالب كه در خلال وبلاگ گردی ها (و يك ماه و اندی كه از تولد اين وبلاگ گذشته)، نظرم را جلب کرده است این بوده که به طریقه ی بسیار جالبی می شود به شخصیت وبلاگ نویسان و وبلاگ گردان آگاه شد!

حتی اگر بپذیریم که اینترنت و وبلاگ، تنها یک فضای مجازی اند، در واقع به تصویری که افراد دوست دارند،از خودشان در ذهن دیگران، به جا بگذارند ، پی می بریم! علاوه بر نوشته های یک وبلاگ نویس با گرفتن ردٍ کامنت گذاری ها می شود از نظر فرد در موارد مختلف آگاه شد! هر چند به علم هرمنوتيك هم نمي توان بي توجه بود اما ؛

پنداری، افراد پازل شخصیت خود را در جای، جایِ این دنیای مجازی پخش نموده اند!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 0:29 توسط ليلا مهرگان |

"- آقا/خانوم التماس دعا!"

- " محتاجیم به دعا جوون!"

اول: این مکالمه را همه ما ایرانی ها بسیار شنیده ایم و چه بسا خود نیز در متن آن بوده ایم! فلسفه دعا با اين همه براي بسياری از ما مبهم است و با آن كه خود گاهاً از ديگران التماس دعا داريم اين مشكل برايمان حل نشده است. هميشه برای من سوال بوده است كه چرا در جواب اين خواهش و التماس ، مرسومانه، مي گويند كه : محتاجيم به دعا!! با استناد به قرآن می بايست اين باور بين مسلمانان رواج داشته باشد كه هيچ كس از ديگری برتر نيست، مگر در تقوا (انَ اکرمکم عندالله،اتقاكم) .

پس اين محتاج بودن هم بايد از همان تفاوت در ميزان تقوا ناشی شده باشد. اما لحن به كار بردن اين جمله آن گونه است كه پنداری گوینده ی آن قصد دارد از دعا کردن برای طرف مقابل طفره رود! و یا آن که از دعا کردن به طریقه ی توانمندی عاجز است، نه به دلیل کم تقوایی!!! هرچند من این کم تقوایی و پر تقوایی را از آنجا که دست کم در این جهان قابل اندازه گیری نیست، بهانه ی خوبی برای شانه خالی کردن،نمی دانم. در کل به این نتیجه رسیده ام که جمله ی محتاجیم به دعا را نباید جدی گرفت و بهتر آن است که از همه کس التماس دعا نداشته باشیم!

دوم: "دعا" و "پروسه دعا" و "اعتقاد به برآورده شدن آن" در نگاه خدا ناباوران امری غیر قابل درک و غیر عقلانی تلقی می شود، تا آنجا که معمولاً از آن به همان انرژی مثبتِ احتمالی، تعبیر می کنند!

سوم: شايد تا كنون به" پروسه ي دعا" بسيار انديشيده باشيم. به بيان بهتر اين مسئله كه دعا كردن يا دعا نكردن ديگران چگونه در موفقيت افراد تأثير گذار است؟ مسلما ًدعا كردن براي شخصي كه درس نخوانده سر جلسه ي امتحان مي رود، امكان آوردن رتبه ي برتر براي او را رقم نخواهد زد، همانطور كه احتمالاً دعا نكردن براي كسي كه زحمت كشيده و براي علم آموزي، اصطلاحاً ،دود چراغ خورده، باعث نمي شود كه او موفقيت علمي اي كسب نكند .

در هر حال به گمان من دعا كردن تنها زماني موثر است که دعا کننده یا دعا شونده یا هر دو، خدا باور باشند و دعا کردن صرفا٬ْیک نوع آرامش درونی و اعتماد به نفس برای خدا باوران ایجاد می کند...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 17:16 توسط ليلا مهرگان |

بعد از گذراندن يك شب بيخوابي ،ساعت ۶:۳۰،خوابم برد ،ساعت ۱۲ ظهر از خواب بيدار شدم،ساعت ۱۲:۳۰، "خداحافظ ،گاري كوپرِِِِ " رومن گاري را دستم گرفتم و مشغول خواندن شدم، حدود ساعت ۷:۳۰ بعد از ظهر تمامش كردم!

نمي دانم چرا اواسط كتاب سخت ياد خيام افتاده بودم:
"گاويست در آسمان و نامش پروين                 يك گاوِ دگر نهفته در زير زمين
چشم خردت باز كن از روي يقين                    زير و زبر دو گاو، مشتي خر بين"!


در پايان كتاب ديگر چنين حسي نبود، حدس مي زدم داستان اينطور تمام شود و نه مانند داستانهاي صادق هدايت!

در هر صورت ، "آزادي از قید تعلق "به نظر ناممكن ميرسد...

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 14:18 توسط ليلا مهرگان |

پدر بزرگ هاي آنها، تازه دامادهايي بودند كه به اميد زندگي اي رفاه مند، دست نو عروسان خود گرفته، ترك ديار كردند و پاگذاشتند به آن شهر !  

نمي دانم آن زمان هم آب شهر اين همه شور بوده است؟ يا مزه ي گل و لاي و بوي بد ماهي مي داده است؟!گفته اند در گذشته  اثري از گرد و غبار هاي، هوا اشباع كن كه آسمان را يكپارچه سرخ مي كند، نبوده است . (همانطور كه چهار سال پيش هم خبري نبود!) شرجي و رطوبت بالاو گرماي هوا هميشه بوده است، بوي گاز پالايشگاه كه مخلوط مي شده با بوي نم وشرجي هميشگي بوده است و اصلاٌ اين آخري جزء نوستالوژيك هاي آن شهر مي باشد!

به هر حال ارزشش را داشته است كه براي امرارمعاش و به اميد رفاه خانواده ترك وطن كنند. پس خانه و زندگي را به دومين شهر مدرنيته زده ي ايران، بعد از تهران، منتقل كردند! شهري استراتژيك كه از نظر سياسي، اقتصادي و فرهنگي اهميت زيادي داشته است و جز در زمينه ي فرهنگ، هنوز هم بسيار مهم به شمار مي آيد.

پس به اين ترتيب بود كه پدران و مادرانِ آنها  در شهري به دنيا آمدند كه وطن اجدادي شان نبود! اينان نسل تازه اي بودند كه عجيب با زادگاهشان اُنس گرفتند، آنچنان كه گويي هفت جدٌشان در اين شهر به دنيا آمده و از دنيا رفته اند! و هميشه بر زبانشان بوده است كه؛ " خاكش گيراست! هر تازه واردي كه مي آيد، رغبت دل كندن ندارد!"

رغبت دل كندن نداشتند آنان كه از شهر خودشان مي آمدند و فرهنگ جالب مردم اين شهر را ميديدند!   يك شهر مهاجر نشين و تعداد اندكي بومي! مردمي كه به دور از وطن بسياري از سنتهاي دست و پا گير را  كنار گذاشته بودند و از يكديگر رسوم زيبا و كارآ را، فرا گرفته و رواج داده بودند آن طوركه هويٌت چهل تكه ي تازه و منحصر به فردي شكل گرفته شده بود!   يك نوع اخلاق مدرن شده كه شايد بي تأثير از فرهنگ انگليس ها هم نبوده است!

در سالهاي جنگ، پدران و مادرانِ آنها از مدينه ي فاضله اي سخن مي گفتند كه  آرزوي سكونت در آن وسوسه انگيز مي نمود!

جنگ با همه ي نكبت زده گي اش پايان گرفت در حاليكه بسياري از جوانان برومند شهر را سوزانده بود... آن آرزو به حقيقت پيوست! و آنجا در ديدگان نوادگان آن پدربزرگ ها، بيشتر به شهر سوخته ي دوم مي مانست!نخل هاي بي سر و سوخته و ديوارهاي آبكش مانند كه هنوز بسيارند و خوش مكاني را ترتيب داده اند براي كارگرداناني كه سوداي شهرت در سر مي پرورانند!

مزه  و بوي بي مانند آب ،هوا ي گرم و شرجي و بوي گازهاي شركت و مارمولك هاي فرز و رنگارنگ و وزغ هاي چاق ودرشتي كه در شب هاي تاريك كوچه باغها غافلگيرانه جلوي پايت مي پرند و سمفوني خستگي ناپذيز قور قور هاي شبانه شان ، پشه هاي ريز و خوش نيشي كه گوشت و خون تازه وارد ها بيشتر به مذاقشان خوش مي آيد و اين اواخر گرد وغبار هاي غليظي كه پس از جنگ عراق و آمريكا مردم را نگران تر كرده است!

اكنون چندين سال مي گذرد كه بازمانده گان اين خاك گيرا بازگشته اند ، بيشترين امكانات به شركتي ها تعلق دارد؛ زمين تنيس خاكي،باشگاه اسب دواني،زمين گلف ،باشگاه هاي غذا خوري سينما ها استخر ها و اكثر باشگاه ها ي ورزشي ، خانه باغ هاي بزرگ و كوچك بسيار، همگي با اندكي مرمت، آن هم به مدد پالايشگاه و همگي ساخته دست انگليسي هاي اجنبي، از ۷۰ سال پيش به بعد!!!همين ها و ديگر هيچ...

آنها در شهري زندگي مي كنند كه روزگاري پس از مهرآباد، دومين فرودگاه بين المللي ايران را داشت و امروز آب خوردن ندارد!

كم كمك ،همه گي بازمانده گان سوداي رفتن دارند،  رفتن به همان سرزمين هاي اجدادي كه اينك همگي در مسابقه ي مدرنيته ، از اين شهر جلو زده اند!  چه ديگر زمان دل كندن از" هيچ " فرا رسيده است، كه هيچ كدام مايل نيست بماند و بيمارهاي ريوي ،كليوي ، گوارشي و... فرزندش را ببيند و يا بيمارش را بسپارد به دست جلادهايي كه پيش از ورود به اين شهر سوگند پزشكي را لگد كرده اند تا بهتر كسب درآمد كنند!

تمام شد. زمان زياديست كه به پايان روزهاي اوج تاريخ اين شهر رسيده اند و اگر تا هنوز مانده بوده اند چشم اميد به توجه دولت هاي پس از انقلاب و جنگ داشته اند! اكنون با اوج شوري آب ،(مايه ي  اوليه حيات ) بايد باور كرد كه اينجا مكان زندگي نيست!

... چه بگويم سخني نيست!:(

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 1:28 توسط ليلا مهرگان |

در دوره دانشجويي استاد معارفي داشتيم  كه زياد سنگ اگزيستانسياليست ها را به سينه مي زد. متاسفانه در آن زمان هنوز آلوده ي فلسفه خواني نشده بودم  و اطلاعاتي از عقايد پيروان اين مكتب نداشتم كه با استاد همدردي كنم ! و يا  به نقدش بكشانم !

حال مي دانم  كه يك اگزيستانسياليت اصيل، نخست بايد بپذيرد كه؛ وجود مقدم بر ماهيٌت است. با پذيزش اين اصل (اصل اول اگزيستانسياليسم)، در واقع اگزيستانسياليت ها واجب الوجود را به كناري مي نهند و براي همه ي جامعه ي بشري، آزادي و اختيار تام  قائل مي شوند !

معني تقدم وجود بر ماهيٌُت از ديدگاه ژان پل سارتر اين است كه  ؛" بشر ، ابتدا وجود مي يابد ، متوجه خود مي شود ،در جهان سر بر مي كشد و سپس خود را مي شناساند ؛ يعني تعريفي از خود به دست مي دهد."

آقاي ملكيان به طور خلاصه در مورد آموزه هاي اگزيستانسياليست ها مي نويسد؛

ا. خودت باش.   .2.خودت را باش.   3. خودت را بشناس

( دوستي مي گفت كه ايشان در مورد انسان مومن هم همين نظر را داده است! البته چون خودم نديدم و نخوانده ام، فعلاٌ به اين مسئله نمي پردازم.)

در ظاهر امر، اگزيستانسيا ليست ها يا ملحدند يا تأكيدي بر وجود خدا  ندارند . از بين آنها كي ير كگور، گابريل مارسل ، كارل ياسپرس و تعدادي ديگر دين دارند. به گويه ي آقاي ملكيان اگزيستانسياليست ها از نظر اعتقاد به حق انتخاب بشر به دو گروه اصلي تقسيم مي شوند:

 گروه اول مانند كي ير كگور معتقدند" هركسي نحوه ي زندگي خود را به يك گونه ي خاص گزينش مي كند و يك انتخاب عظيم و كلي انجام مي دهد" و تعيين ميكند كه ميخواهد در مرحله زيبايي شناختي (aesthetic)، مرحله ي اخلاقي (moral) و يا در مرحله ي ديني(religious) زندگي كند.

تلقي گروه دوم، مانند  سارتر،- كه بي شك او را مي توان نماينده ي تمام عيار يك فيلسوف اگزيستانسياليست ملحد ناميد -  از حق انتخاب اين است كه ؛ انسان حتي  براي پلك زدن هم مختار است، قهرمان نشدن افليج مادر زادي در مسابقه ي دو تقصير خودش است و در ضمن، اينكه جواني تصميم بگيرد از مادر پير و تنهايش مراقبت كند  يا براي دفاع از ميهن به جبهه هاي جنگ برود به اراده ي خودش بستگي دارد و در هر دو حالت بهترين كار را انجام داده است! در واقع از آنجا كه اصالت فرد مورد بحث است انسان همواره و براي انجام هر كاري تنها بايد به خودش مراجعه كند!

 اگزيستانسيا ليست ها آن چنان بر فرديت و اصالت بشر تأكيد و تحكم دارند كه حتي با عقل گرايي به ستيزه بر مي خيزند و همچنین به شدت از ميان مايگي( medio crity ) پرهيز دارند. حال مانده ام چطور ممكن است مكتبي اين گونه  بر فرديت اصرار ورزد و زير يوغ هيچ قدرتي سر خم نكند آن گاه تن به ادياني بدهد كه پيامبرانشان فرستاده ي خداي مطلق باشند و براي سرنوشت آنها تصميم گرفته شود؟! در واقع سوال من اين است كه فيلسوفاني چون كي ير كگور ويا ياسپرس را چرا اگزيستانسياليست مي دانند؟

-يقيناٌ هنوز اطلاعات من بسيار جنيني(!) است ،لذا از كليه خوانندگان محترم و صاحب رأي و نظر خواهان راهنمايي مي باشم!


منابع :

۱.اگزيستانسياليسم و اصالت بشر/ژان پل سارتر /ترجمه مصطفي رحيمي

۲.اگزيستانسياليسم؛فلسفه عصيان وشورش/مصطفي ملكيان           

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 18:19 توسط ليلا مهرگان |

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 13:30 توسط ليلا مهرگان |

 

دیروز به طور اتفاقی قسمتی از اخبار سراسری ساعت دوی بعد از ظهر رو دیدم!

پیر زنی خودش را در خاک و خل ها میکشید وضجٌه وارانه به خدا چیزهایی میگفت :

"ای ی ی ی  خداااااااا شکرت که رئیس جمهور ما مردمیه ! شکرت که رئیس جمهورمون بین فقیر فقراست!اای ی ی ی ی خدااا ااا ااا، اییی نعمت خدادادی رو ازمون نگییییییر!!!! "

بعد دوربین صدا و سیما چرخیدبه سمتی که احمدی نژاد وارد صحنه می شد، رئیس جمهور دستانش را با حالتی عجیب باز کرد و در حالی که به سمت زن میآمد با حالت دلجویانه ی عمیق فریاد زد:

" چی ی ی     شده ه ه ه ه " !!!

يك دفعه صحنه قطع شد و خبرنگاران به تشريح پيشرفت هاي مختلف استان چهار مهال وبختياري، در سه چهار سال اخير پرداختن!از قبيل ايجاد راه براي روستاهاي ناشناخته اي كه هيچ گونه راه ارتباطي با هيچ كجا نداشته اند!!!

"چييييييييييييي ميگيييييييي!" باورت نميشه؟ نه؟!  متاسفانه منم باورم نشد!

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 11:20 توسط ليلا مهرگان |

در دوران اوج تعدد روزنامه هايي كه از سوي جناح راست، روزنامه هاي دوم خردادي ناميده شدند و به همان نام معروف ماندند، به گمانم در روزنامه ي نشاط يا خرداد يا يكي ديگر، مصاحبه اي با خانم زهرا اشراقي _نوه ي امام خميني_ در مورد حد حجاب خواندم.
خانم اشراقي از دوران تبعيد در فرانسه خاطره اي تعريف كرده بودند كه ؛ روزي با تونيك شلوار و پوشش روسري نزد پدربزرگشان رفته و د مورد چگونگي حجاب پرسيده اند، ايشان هم فرموده اند كه بستگي به محيط دارد. به عنوان مثال اگر محيط طوري باشد كه حجاب اصلي زنان آن به طور عرفي چادر است، مثل اغلب شهرستان هاي كوچك و روستاها در ايران، بهتر است از چادر استفاده شود، اما اگر عرف چيز ديگري باشد الزاماً نيازي به چادر نيست و در ضمن فرموده بودند كه حجاب خانم اشراقي (همان تونيك شلوار و روسري)مناسب شرايط كشور فرانسه بوده است...

به طور بسيار واضحي ميتوان مي توان گفت، نه تنها در مورد حجاب بلكه اين گفته در مورد هر نوع پوشش محلي صدق ميكند. تصور كنيد در يك روستا كه همه اهالي اش بومي اند و لباس محلي به تن ميكنند، غريبه اي با لباس متفاوت وارد شود، مسلماًً در ميان اهالي اولين چيزي كه از فرد غريبه جلب توجه مي كند، لباسهايش است. يا فرض كنيم، قانون حجاب در ايران براي اتباع غير مسلمان يا توريست ها وجود نداشت، مسلماً بي حجابي يك مسيحي ميان مسلمانان چادر يا روسري به سر بسيار به چشم مي آيد، همان طور كه به عينه ديده ام حجاب داشتن يك ايراني در يك كشور اروپايي هم در نگاه اول جلب توجه مي كند، با اين تفاوت كه دركشورهاي ليبرال مردم به حوزه ي خصوصي ديگران كم توجه ترند و در كشوري مثل فرانسه، حضور اتباعي از الجزاير، مراكش و مصر با حجاب كامل آن قدر پر رنگ است كه چندان هم جلب توجه نميكند .
در ايران به اسم اسلامي كردن كشور با چوب وچماق به جان بد حجاب ها مي افتند به اين اميد واهي كه جامعه ي اسلامي پاك بماند و منحرف نشود غافل از آن كه به جلب توجه كردن عده اي كه به همين نيت پا به خيابان مي گذارند كمك ميكنند! صرف هزينه ي بي مايه براي هيچ!

  " جمهوري اسلامي با چوب و چماق اسلامي نمي شه!"

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 11:55 توسط ليلا مهرگان |

 

 احمق ها  در موارد بسياري كم تر از هوشياران رنج می کشند!

مثلاْ احمق ها چه می فهمند که حقوقشان پامال می شود؟

کجا متوجه رفتار های تبعیض آمیز می شوند؟ و کی به آنچه نمی خواهند و نباید و نشاید " نع" می گویند؟

نه دغدغه ي سنت دارند نه سوداي مدر نيته و نه مشغله ي پست مدر نيته! و نه لازم است با خودشان كلنجار بروند كه دو، دو تا چه موقع  پنج تا مي شود و كي بايد سه تا بشود!!!

احمق ها بی درد سر تر از یک برْه رام  که وقت سلاخی دست و پا می زند بر مسلخ خود مي آرامند!! 

 می دانم که این احمقانه ترین نوشته ام خواهد بود اما اکنون از حس حماقت سرشارم  و چه خوش حالتي دارم!

"ز هوشياران عالم هر كه را ديدم غمي دارد        بزن بر طبل بي عاري كه آن هم عالمي دارد"

 

+ نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 20:37 توسط ليلا مهرگان |