-هفتهی پیش یک نفر به من گفت: "من مطمئنم، بالاخره یه روز تو میترّکی ، دختر!" چه منظوری داشته است، نمی دانم!
*خاتمی در کنار کروبی! در همایش حزب اعتماد ملی. نه آنکه عجیب باشد،نه آنکه این دو دشمن خونی بوده باشند و نه آنکه کینه و اختلافی بنیادین بوده باشد. اختلافات اگر هست حزبی است؛ مثل اختلاف نظر در جزئیات نحوه ی اداره ی حکومت و مانند آن، که آن هم از طبیعت تولد احزاب است. در ایران متاسفانه از بزرگنمایی اختلافات اینچنینی از سوی احزاب جناح دیگر، ابزار تفرقهافکنی تولید میشود و متاسفانه چون حزب درست و حسابی و واقعی با پیشینهی تاریخی روشن و دیگر ظوابط نداریم، آن ابزار حربه ایست که خوب کارگر می افتد. دست کم در اکثر انتخابات های بعد از دورهی هشتم ریاست جمهوری این طور بوده است!
وانهادن غرور، سعه صدر داشتن، اعتقاد به تساهل و تسامح ، عدم جزمیت گرایی و خاتمی بودن از ویژگی های برجسته ی سیّد محمد خاتمیست که وی را برای ریاست جمهوری مناسب نمی نماید!
خاتمی ایران هم دیگر برای خودش نیمچه اسطوره ای شده است،( درست مثل رضا زاده!)خاتمی شخصیتیست که در بدترین شرایطِ جمهوری اسلامی ایران ، می تواند رهبر خیلی خوبی باشد!
رهبریت سیّد محمد خاتمی بر ایران می تواند پایانِ شبِ سیاه ِخوفناکیِِ ِ ایرانیان در دنیا باشد، و آغاز فصلي تازه در روابط ايران و جهان ، زمانی كه خيالمان از وقوع هر نوع جنگ احتمالی خارجی راحت خواهد بود.
خاتمی مثل يك پرچم سفيد۱ صلح میماند درصورتيكه حكومتها در جهت مملكتداری از به كارگيری يك ماكياوليسم قوی ناگزيرند. خاتمی يك انسان شريف است كه نمی تواند دروغ ۲بگويد ، و سياستمدار لازم است كه دروغگو باشد و دروغ های علمی بگويد! یا اصلا نگوید!
پروايي نيست. امروز پينوكيو ها هم مي توانند بيني خود به تيغ جراح بسپارند تا بيني سر بالا داشته باشند! چه امروز بيني بالا گرفتن و اصطلاح كاملا جديد "بيني افرازي"۳ مي رود كه اصطلاح پربار "سرافرازي" و" سر را بالا گرفتن" را منسوخ كند! اي كاش دست كم اينطور دروغ نمي گفتند...
چه بگويم؟... سخني نيست؟......جز آن كه اخيراً به من گفته شده است كه:"دختر تو يه روز می تركی ببين كی بهت گفتم!"يعنی به من گفته اند يك روز خواهم تركيد!!! حقيقت دارد؟ اين ديگر چه جور تركيدني است؟!
پ ن :
۱.نه آن پرچمی كه در راستای سياست بالا گرفته شده باشد كه بيشتر از روی اخلاق گرايی و توجه به حقوق بشر به احتزاز درآمده!
۲.نه از آن عوام فريبي هاي پوپوليستی و نه دروغ های زشت وقيحانه، آن هم در روز روشن و كوچك شمردن مردم بدين طريق.
۳.این اصطلاح همین الان توسط مهرگان، به فرهنگستان ادب ایران پیشنهاد و از آنجا که بلافاصله رد شد اینجانب،شخصاْ، در راستای ورود این اصطلاح ضروری به لغتنامه ها اقدام نمودم!
تنگسیر، داستانی از صادق چوبک نویسندهی توانای جنوبی،هم در نوع خودش بسیار ارزشمند است.
داستان از جهات بسیاری تداعی کنندهی رمان بلند (۱۰-۱۲جلدی)کلیدر محمود دولت آبادی است که من در سال ۸۲ طی دو ماه خواندمش! منتهی از آنجا که در مکالمات این داستان از کلمات و اصطلاحات معمول در جنوب (به ویژه بوشهر) به جای لهجه و اصطلاحات خراسانی در کلیدر استفاده شدهاست برای ما مردم جنوب دلنشینتر می نماید.
در تنگسیر یک" زایر محمد" داریم ، روستایي خوش قلبي که قوی است و به همه کمک می کند اما در نیمهی داستان "شیر محمد" میشود و در کلیدر، "گل محمد" یک عشایر بیآزار در خراسان است ،که در جلد های پایانی کتاب، یک اسطورهی تمامعیار میشود! در خون هر دوی اینها مانند همهی اساطیر عدالتجو، محبت ، مروت و غیرت موج می زند. اگر دستانشان آلودهی خون میشوند به عقیدهی خودشان ،در ازای ستاندن حق و گردن ننهادن به یوغ ظلم بودهاست.
احترام و عزتی که مردم برای این دو جوانمرد قائلند، مثال زدنیست و اصلاْ روح این دو داستان به عقیدهی من نمودی از پروسهی اسطوره پروری توسط مردم عامی و ضرورت آن است. جالب آنکه درکنار اینها زنانی اسطورهای منتها در ابعاد همان فرهنگی که در آن می زیند حضور فعال دارند؛ "شهرو" در تنگسیر، "بلقیس" ،"مارال" و "زیور " درکلیدر!
اسطورهها اغلب مردانی هستند دارای قدرت بدنی بالا و کامل از هر نظر! این اسطوره ها در برابر ستمگری حاکمان هرگز سر خم نمیکنند، هر دو عاشقند ،به خانواده، مردم و خاک سرزمین خود عشق میورزند. کلماتی مثل عزت و شرف و آزادگی در فرهنگ لغات آنها ارزش بیتایی دارند و در نهایت هر دو آزادمرد ند.
شاید و فقط شاید مقصود نیچه هم از ابرمرد پرورش چنین اسطوره هایی بوده است. اسطوره در شاهنامه ، رستم و آرش و سیاوش میشود ، در فرهنگ نیچه تبلور ابرمرد است(اگر اشتباه نکنم!) و در داستان ها و رمانهای معاصر ما گل محمدها و زایر محمد ها، که آنها هم در دورهی رضا خان یا نهایتاْ محمدرضا شاه میزیستهاند.اسطورههای امروز ما را در کدام کتاب یا اثر کدام نویسنده میتوان یافت؟ شاید هویت چهل تکهی امروزین ما پایان تاریخ مصرف کارآیی اسطورهها را رقم زدهاست.به هر دلیلی امروز اسطورهها حتی در داستانها هم کمیابند و از اساطیر کهن تنها رنگ وخطی در چهارچوب تابلوهای نقاشی یا نوشته های کتب قدیمی به جاست.
داستان "تنگسیر" برای من ماکتی از "کلیدر" دولت آبادی بود.کمتر کسی حوصله می کند کلیدر را بخواند، بنابر این من به دوستان کم حوصله ام توصیه میکنم دستکم "تنگسیر " را بخوانند و البته قبول دارم که هر کدام لطف خودش را دارد.
پ ن(۱):بالاخره بعد از چهار سال، که اصلاْ فراموش کرده بودم این کتاب را در برنامه ی کتابخوانی ام داشته ام، حدود یک ماه پیش حین خواندن وبلاگ محمدرضا( Doyen vultur ) یادم آمد که از قلم انداخته امش ! جا دارد از ایشان تشکر کنم.
پ ن(۲) : "پیر مرد و دریا" اثر همینگوی را نخوانده ام اما دوستی میگفت ،مشابه صحنه ی مبارزه ی شیر محمد با کوسه در دریا را در آن داستان هم دیده است.
آن بزرگواری که فرموده بود،حکومت با "کفر" باقی میماند و با " ظلم "، نه!، بی شک اگر در زمان ما می زیست،میافزود كه با "بلاهت" هم ،نع!
مدتی به روشهای برون رفتِ دولت از مهلکه ی فعلی فکر میکردم، (البته جا دارد که مدتی هم به برون رفت از مهلکه ی دولت فعلی بیندیشم!
)، کم کم به این نتیجه رسیدم که ضرورتاْ به یک ماکیاولیسم خردمندانه ی قوی در سیاست نیاز است.
شهریارِ ما اگر تنها در فکر بقای خود باشد و در این راه ظلم را در لباس عدالت بپيچاند ،ساده لوحانه و درتلاشی مذبوحانه، قصد پوشاندن خلأ طبل عدالتش را داشته است! اما افسوس که آواز دهل و (جدیداْ طبل)شنيدن از دور خوش است و صداي گوشخراش آن طبل كه توخالی بودنش را فرياد مي زند گوش آسمان را كر كرده است و اين رازِ مگو دير زمانيست كه بر ملاست!
با به كار گيریِ ماكياوليسم ِخردمندانهای میشود به گونهی بهتری مردمفريبی، كرد آن طور كه در اين معامله هم شهريار نافع باشد و هم شهروند .
در حالِ حاضر، دولت به طرز تابلویی قصد اجرای اين مكتب سياسی را دارد، در حالیكه مملكتداری با بلاهت و حماقت، جور در نمی آيد و اگر خودمان دستی در نبوغ نداريم، هيچ ايرادی ندارد دستمان را در دست کسانی بگذاریم که دست کم، دستی بر آتش دارند!
بقای حکومت، باکفر خدشه بر نمی دارد و اتفاقاْ چه بسا حکومت اگر سکولار باشد بهتر هم اداره شود! اما ستمگری و بلاهت دو عنصر اساسی زوال ریشه های حکومتند.
پ.ن:(اين هم از اعتماد به نفس شيخ ما كه باز شيره خورده و فرموده كه شيرين است! ، اما به راستی عجب که شیرین است!)
درست در همان دوران فلاكت روحي و بحرانزدگي بود كه زياد روزه میگرفتم، شايد چون حال و حوصلهي غذا خوردن نداشتم! همان زماني كه آرزو ميكردم، اي كاش اصلاً لوله ی گوارش نداشتيم!
روزه گرفتن برايم نه مشقتی داشت و نه رياضتی بود، از همين رو كمكم فكرم مشغولِ اين شد كه اصلاً چرا روزه می گيريم؟ و چرا جزء احكام شرعی است؟
دوران مدرسه معلمان ديني و قرآن گفته بودند: "براي آن كه از حال فقيران و گرسنگان باخبر باشيم و آنها را درك كنيم"! پزشكان مملكت مي گويند: "براي دستگاه گوارش و سلامت بدن مفيد است"! و زياد وارد جزئيات نميشوند كه مثلاً آب نخوردن طولانی مدت، چه اثراتی بر سلامت دارد و يا پروخالی شدن متوالی و يا ناگهانی معده؟!
اغلب روحانيانِ ما نظر كاملتری مي دهند، يعني علاوه بر صحهگذاري بر سخنان دو گروه قبلي ميفرمايند كه: "حتماً حكمتی دارد و در حكمت خدا نبايد حرفي آورد و تجسس كرد"! (ديدهام، اين گفتهها را بسياري از مبلغاني كه به شهرستانها فرستاده می شوند، میگويند و بسيار هم ميگويند!)
خود من پيشتر فكر مي كردم مبارزه با نفس است، و آن نماز عيد فطر را نيز براي همين دوست داشتم، انگار كه جشن پيروزي غرور آميز انسان است بر شيطان و نيز بر نفس اماره اش؛ و اكنون نيز دوستش دارم، زياد هم دوستش دارم، همان قدر كه دعاي جوشن كبير را دوست دارم و همان اندازه كه دعاي كميل آرامم مي كند.
اما هنوز، دوست دارم بدانم اگر براي مبارزه با نفس يا براي رياضت كشيدن، و يا براي همدردی با فقرا روزه ميگيريم، و اگر روزه برايمان عادت شد و در اين مبارزه زيادي پيروز شديم؛ همه ی شيطانها را زديم و مساوي هم نداشتيم، آن وقت روزه گرفتن باز هم توجيهي دارد يا آنكه همين توضيحات كفايت ميكند؟ يا اصلاً چيزهاي ديگري هم هست كه عقل ناقص من از آن بي خبر مانده و به دليل كم اطلاعي با خود درگير شده است؟!
پ.ن : از دوستاني كه پس از خواندن قسمت اول اين مطلب گمان برده بودند نويسنده معتاد به سيگار بوده يا شده است خواهشمندم مطالب را با دقت بيشتري بخوانند، عين جملهي من در متن:
"به هر حال سيگار دست كم بر من هيچ اثری نتوانست بگذارد، نه معتادش شدم و نه آرامم كرد..." بنا بر اين بنده هيچ دليلي براي سيگاري شدن نداشتهام و گرنه اصلاً نيازی به نوشتن آن پست نداشتم و حالا هم سيگاریِ قهاری در نوع خودم بودم!
در دو سال آخر دورانِ دانشجويی ام بود كه مسائل مختلف و بی ربط، گاه و بی گاه، ذهنم را مشغول می داشتند! مثلاً يك مدت برچراييِ سيگار كشيدنِ انسانها كليد كرده بودم . اغلب روشنفكر نماهایِ دانشكده مهندسی كه اتفاقا و متاسفانه عضو انجمن اسلامي هم بودند ، زیاد سيگار می كشيدند. به ويژه زمانی كه آشفته بودند و مثلاً نتيجه رأی گيری ها در شورای هماهنگی به نفعشان پيش نمی رفت!
يكبار به يك بنده ی خدايی، گير دادم كه عملش را توجيه كند، می گفت كه سيگار آرامش می كند ! اتفاقا طرف از آن عقل گرا هايی به نظر می رسيد كه خدا را هم بنده نيست، چون عقلاً قابل اثبات نيست. دامپزشكی می خواند و به هر حال از علم پزشكی سر در می آورد. گفتم: شما علماً و عقلاً اثبات كن كه اين پنج - شش سانت سيگار نيم وجبی به سلامت جسمت آسيب نمي رساند، آن وقت من ديگر نمی پرسم؛چرا؟!... نتوانست اثبات كند!...
در جواب چرايیِ سيگار كشيدن، يكي ديگراز مدعيان، جواب داد :" مغز را باز می كند! تو ببين درزمان جنگ جهاني دوم، سيمون دوبوار در بارهاي فرانسه، ته سيگار نازی ها را برای سارتر جمع مي كند كه فيلسوف دود كند وبتواند بنويسد!!!
بعضي از آن روشنفكرنماها كه ذره ای، شريعتی را قبول نداشتند به طعنه و تمسخر می گفتند: "شريعتی هم می كشيده است!"
انجمن دانشكده علوم، همايش نقد وبررسي و بازخواني آثار دولت آبادی برگزار كرده بود. برای اختتاميه ،خودِ محمود دولت آبادی را هم دعوت كرده بودند. محمود خان، آمد پشت تريبون كه چند جمله ای برايمان بخواند وبگويد. در ابتدا و انتهای هر جمله ای كه می گفت ، پُكِ عميقی به سيگارش می زد ، پنداری اسكلت مرده ای بود در شولای زنده گان، كه نفس از لب سيگار می گرفت!(بگذرم از آثار او كه خودم از خواننده گان پر و پا قرصش بوده ام تا پيش از" سلوك")
امتحان كردم؛ تقريبا پنج- شش، مارك مختلف مثلِ؛ كِنت، وينستون، مور،مارلبرو و ...از بعضی ماركها چندين بار هم كشيدم، اواخر ديگر سرفه هم نمي كردم و كما بيش حرفه ای شده بودم ، درست در اوج بحران زدگی هاي روحی بودم و نيازمند آرامش،ضمن آنكه به قصد آرامش يافتن، دنبال راه های ديگر هم بودم! به هر حال سيگار دست كم بر من هيچ اثری نتوانست بگذارد، نه معتادش شدم و نه آرامم كرد، تنها از ديدنِ سوختن و دود شدن و بر باد رفتنش كه بی شباهت به زندگي انسانها نبود ، لذت می بردم!
...
پ.ن: چون مطلب طولاني می شد ادامه اش را در پست بعدی میآورم.