جنگ ،سازش و صلح نه، كه جَدَلي از جنس تيغهاي تيز و فولاد وفلزهاي سوزانندهي خونريز، دعواست! ميانِ دعوا كه نقل ونبات خيرات نميكنند، حلوا به كسي نميدهند!
ولتر ميگويد: "جنگ بزرگترين جنايات است. ولي هر مهاجمي براي توجيه حملهي خود ، بهانهي معقول و ظاهرفريبي ميتراشد."
همانطور كه به طور طبيعي، براي سياست مردانِ دموكراتترين حكومتها هم، هميشه تبصرههاي لازم براي تخطي از موهبت دموكراسي، زاييده مي شوند! همانگونه كه براي نقض حقوق بشر نياز به تبصره يا قانوني نيست!
از فلسطين اشغاليِ پير، چيز زيادي نمانده است. گاه و بيگاه اما، اسرائيل و فلسطين بر سر نوار غزّه خون به پا ميكنند. كاري ندارم كه در اين جنگ شصت واندي ساله كدام طرف مقصر بود و كدام يكي آتش جنگ را گيرانده و كدام كِشَش داده و ظالم كي بوده و مظلوم كي هست؟ از نظر من ظالم مشخصاً كسي است كه خون بيگناه را ميريزد و مردم ِ بيدفاع را به كشتن مي دهد.
برسر اين سرزمين ويرانه هر بلايي كه مي خواهد بيايد ديگر اهميّتي ندارد يا دست كم مهم تر از جان كودكان بيگناهي نيست كه از همين ابتداي زندگي ، زيباترين سالهاي زيستن را در غافلگيري پلشتي سپري مي كنند. اينها اگر زنده بمانند و بخواهند براي فرزندانشاندن از خاطرات كودكي بگويند ، چه دارند براي گفتن؟
جنگ جنگ تا پيروزي!؟ چه پيروزياي؟ چه زماني پيروز مي شويم؟ به چه قيمتي؟
سيناي هشت ساله مينويسد:
" كل اين كشور را از مردم خالي كنيد ببريدشان به لبنان به سوريه به مصر، چه مي دانم يك جايي كه از حقوق اوليهي انسانها برخوردار باشند، و هر چه ميخواهيد بزنيد و بكوبيد و بكُشيد و ويران كنيد.
در نهايت چيزي از فلسطين باقي ميماند يا نميماند، مگر غير از اين است؟
تا زماني كه صلح پايدار برقرار نباشد، حضور مردم بيدفاع و آنهايي كه كاري از كفشان بر نمي آيد سودي ندارد، مگر آنكه بازار خبرگزاري ها براي ارائه ي آمار و ارقام كشته شدگان و بدبختي كودكان گرم باشد."
اگر جاي معلم سينا بوديد به انشاي او چه نمرهاي ميداديد؟!
بالاخره از ميان پيامبران جُرجيس را يافتم!( در تاريخ فلسفه ي ويل ورانت):
ولتر از خود در برابر دوستاني كه منكر خدا بودند،با ملايمت دفاع مي كند؛ در ماده"خدا" در كتاب "قاموس فلسفي" اولباك را مخاطب قرار مي دهد و مي گويد:
" شما خودتان مي گوييد كه عقيده ي به خدا عده اي را از ارتكاب جنايت بازداشته است ؛تنها همين براي من كافي است.اگر اين اعتقادحتي فقط از ارتكاب ده جنايت و ده تهمت مانع مي گرديد ، باز من تأكيد مي كردم كه تمام مردم ميبايد آن را بپذيرند. شما ميگوييد كه مذهب موجب جنايات بيشماري گشتهاست ولي بهتر است كه به جاي مذهب، خرافات ، بگوييد، زيرا فقط خرافات است كه براين كرهي تيرهبخت حكومت ميكند. خرافات بدترين دشمن عبادتِ حقيقي خداوند متعال است. بگذار تا اين غولي را كه سينهي مادر خود را ميشكافد از ميان ببريم، كساني كه با اين غول مبارزه ميكنند خدمتگزار بشريت هستند. خرافات مانند افعي به دور مذهب پيچيده است، ما بايد سر اين افعي را بكوبيم بدون آن كه صدمهاي به مذهب برسانيم. "
در ذيل ماده " موحّد" عقيدهي خود را به طور نهايي چنين بيان ميكند:
" موحّّد كسي است كه ايمان محكمي به هستي موجودي مافوق موجودات كه هم قادر و هم خير محض و هم پديدآورندهي همه اشياست، دارد. اين موجودِ مافوق، همهي بديها را كيفر ميدهد بدون آنكه ستمي روا دارد و همهي نيكي ها و فضائل را پاداش ميدهد. موحّد باعقيدهي خويش با همهي جهان متحّد است ولي جزء هيچ يك از ادياني كه مخالف هم هستند نيست . دين او قديميترين و وسيعترين اديان است؛ زيرا عبادت ساده به خدا بر تمام مذاهب و اديان عالم مقدم است. او با زباني سخن ميگويد كه تمام مردم جهان آن را ميفهمند در صورتي كه خود زبان همديگر را نميفهمند.
او از پيكين تا گويان برادران زيادي دارد و تمام عقلا و خردمندان دوستان او هستند.عقيدهي او اين است كه مذهب از عقايد و آراء نامفهوم فلسفي و تظاهرات پوچ دور است؛ بلكه مذهب، عبادت خدا و درستكاري است. عبادت او نيكي به خلق است و ايمان او تسليم به خداست. مسلمان به او فرياد ميزند:" واي بر تو اگر به زيارت مكّه نروي" كشيش به او مي گويد:" لعنت بر تو باد اگر به كليساي نوتردام دو لورت مشرف نشوي"، ولي او از همه فارق و آزاد است و به همه مي خندد، كار او كمك به مستمندان . حمايت از ستمديدگان است."
"...چنان ناخوش بود كه كشيشي را براي او آوردند،ولتر پرسيد: "كه تو را فرستاده است؟" كشيش در جواب گفت :" خدا خودش فرستاده است." ولتر گفت" كو اعتبار نامه ات؟" كشيش بدون اخذ غنيمت بازگشت. ولتر دنبال كشيش ديگري به نام گوتيه فرستاد وي آمد و گفت تا صريحاً ولتر چيزي داير به كاتوليك بودن خود ننويسد و آن را امضاء نكند، از عمل اعتراف و بخشايش خودداري خواهد كرد. ولتر برآشفت و به جاي آن اعلاميه اي نوشت و به منشي خود واگنر تسليم كرد:
" من در حالي مي ميرم كه خدا را مي پرستم ؛ دوستان خود را دوست مي دارم و به دشمنان خود كينه اي ندارم و از خرافات بيزار و متنفرم.
(امضاء)ولتر.28 فوريه 1778. ""
"... در ميان زيارت كنندگان، بنجامين فرانكلين پسر بزرگ خود را پيش ولتر آورده بود تا در حقِ او دعاي خير بكند. پير مرد دستي به سر جوان كشيد و از او درخواست كرد كه خود را وقف خدا و آزادي بكند."
اگر در تمام دورانِ تاريخِ ايران زمين ، ولتري ظهور ميكرد، جرأت ظهور مييافت، نفوذ و جاذبهي او را داشت و ظرفيت پيدايي اش وجود ميداشت ...
چه ميدانم شايد واقعاً اوينِ ما بسيار مخوفتر از باستيل آن روزگار است!
"آخرين برگ سفرنامهي باران،
اين است:
كه زمين چركين است."
شفيعي كدكني
گمان مي كردم كه اين نوع خاص عشق در سياست در ايران، تنها در ميان بسيجيان مصداق دارد!
حس مي كردم كه قاطبه ي مردم ديگر از اين نوع شيفتگي دست شسته اند و بيشتر از روي كنجكاوي يا علاقه به دوربين هاي صدا و سيما به استقبال رهبر ها مي روند!
حدود 5 روز از وفات آيت ا... جمي، اولين امام جمعه ي آبادان، مي گذرد.
ديروز براي تشييع پيكر او كه بنا بود در نجف اشرف به خاك سپرده شود ، شهر تعطيل بود.
ياران قديمي او در انقلاب 57 و جنگ 8ساله در هر نقطه اي از ايران كه بودند خودشان را به مراسم تشييع جنازه رساندند! و در كل با حضور مردم ومسئولان تشييع جنازه ي شلوغ و با شكوهي برگزار شد.
آقايان رفسنجاني ، خاتمي ، كروبي ، لاريجاني ، خامنه اي و... به مناسبت وفات او پيام تسليت فرستادند.
وزير نفت ، محسن رضايي ، نماينده ي خاتمي و ديگران كه اطلاع دقيقي از آمارشان ندارم در اين مراسم شركت كردند.
آدم شوخ طبعي را مي شناختم كه يكبار مي گفت آقاي جمي از بس كه به آمريكا دهن كجي كرده، اين شكلي شده*!و همو ،كه به آقاي جمي ارادت بسيارهم داشت در مراسم تشييعش حضور پيدا كرده بود!
علاوه بر تعطيلي اداره جات از بازاريها تعّهد گرفته بودند ،كركره ها را بالا نبرند! شنيدم كه بعد از ظهر ديروز، مثل عصر روز هاي تعطيلي عمومي، بازار، باز شده بوده و مردم مشغول خريد كه گروهي موتور سوار در خيابان بازار هياهو به پا ميكنند كه كركره ها را پايين بكشيد و مغازه داران از ترس جان و مال به سرعت مشتري ها را بيرون و مانكن ها را به درون پرت كرده و كركره ها را پايين آورده اند.
اما در نهايت برق بازار به طور كامل قطع مي شود تا خيال همه راحت شود!
خداوند بيامرزدت آقاي جمي .
* : دهان مرحوم آيت ا.. جمي بر اثر سكته ي مغزي كج شده بود.
" گر بدین سان زیست باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم
بر بلندِ کاجِ خشکِ کوچهي بن بست
گر بدین سان زیست باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه
یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک"
ا. بامداد
در شهر كه قدم مي زني ،از يك سو بوي چندشناك سنّت است كه شامه ات را مي آزارد و از سوي ديگر ، ضجّهي گوشخراشِ مدرنيته كه گوش كر ميكند.
زندگي چهل تكّه ي ما از هويت چهلتكه هم پا فراتر نهاده است.
هويّت چهلتكّه داشتن از يك سو، زندگي در دنياي مدرن را آسانتر ميگرداند اما از سوي ديگر منجر به ميانمايهگي مذموم و پلشتي مي شود، آنچنان كه در آن، همگان، از ياد مي برند كه چه بوده اند و كه بوده اند؟ كه هستند و ميخواسته اند چه بشوند و اما چه شده اند و كه شده اند!
هويّت چهلتكّه، نوعي تساهل و تسامح و تولرانس را ضميمهي هويت اصليِ انسانها مي كند به گونهاي كه بتوانند خود را در هر جمع و گروهي هضم كنند.
بعضي دقيقاً معتقدند :" احساس حضور، اين مهم ترين چيزي است كه بايد باشد و ما اگر حرفي ميزنيم براي اين است كه حضور خودمان را اعلام كنيم."۱ و در ميان اين همه ميانمايهگي، اين گفته كه خالي از نقد هم نيست، بهترين نقل قول موجود است. در واقع اگر از هويت چيزي باقي باشد، اين جمله قابل دفاع است.
اگر اعلام حضور، حضوري تائيدگر باشد ارزشي ندارد۲. تنها حضور پرسشگر و جستجو گر در راه تكامل انديشه و حضوري كه مستقل و سواي هر گونه انديشهي وابسته است حق اعلام حضور دارد و اعلام حضورش مي تواند ارزشمند باشد.
اين روزها در شهر كه قدم مي زني ساختمان هاي بلند و شيك با شيشه هاي رفلكس رنگي و دوده اي در كنار ساختمان هاي قديمي حداكثر دو طبقه(!) كه شيشه هاي رنگي و پنجره هاي مشبّك ،تراس هاي نرده دار مشجّر با سقف هاي منحني و تاق دار ايوانشان تو را به دهه هاي ۴۰و۵۰ ميبرد، ذوقت كور مي شود و نمونه ي چهل تكه گي روح شهر را مي بيني. همين وضعيت در محله هاي خانه هاي شركتي "كوي كارگر"۳ تو ذوق مي زند؛ سقف هاي شيرواني قرمز و باغچه هايي كه با حصار شمشاد از خانه ي همسايه و پياده روي خيابان سوا مي شوند ( ميراث استعمار پير!) دركنار خانه هاي شركتي واگذار شده كه به جاي ديوار هاي سبز شمشاديشان، بلوك يا پليت كار گذاشته اند تا از فضاي باغچه، اتاق بيشتري به دست آورند!
شهر عين لحاف هاي چهلتكهيِ قديمي شده است كه هنوز در خانه هاي مادر بزرگ هامان پيدا مي شوند، اما اين كجا و آن كجا!؟
اين چهلتكهگي، وصله هايي ناجور و نا همگون را كنار هم قرار داده تا پيوند دهد! اما اين پيوند سخت است كه پا بگيرد و پس زده نشود!
تاريخ و تاريخچه ي شهر را شايد از ميان عكس هاي قديمي سياه و سفيد و بي كيفيت آلبوم هاي خانواده گي بشود پيدا كرد! جاي تعجب نيست كه اين جا هم مثل همه جاي ايران، بي نظم است.
در پاريس رود سن شهر را به دو نيمه ي متفاوت تقسيم مي كند؛ پاريس جديد و پاريس قديم! كه از همين عنوان ها نا گفته مي توان به شمايل مرتب و منظم شهر در دو سوي اين رود خانه پي برد.
چهل تكه گي و ميانمايه گي اين گونه در روح و جسم آدمها و شهرهاشان و حتّي روستاهاشان و حتي در ميان عشايرشان رسوخ كرده است.
در مورد شهرها و موارد اخير،قانوني كه در اينجا نيست و اميد است كه بالاخره روزي برقرار شود ميتواند موثر واقع شود. اما آدمها چطور مي توانند استقلال و آزادگي روح خود را پاسداري كنند تا به نوع ديگري گرفتار اين چهل تكّه گي و ميان مايه گي مذموم نگردند؟
پي نوشت:
۱.جمله اي در رمان "ماه در حلقه ي انگشتر"
۲.البته از نظر من بي ارزش است. نمي دانم منبع ارزشگذاري دقيقا كيست وچيست!
۳.يكي از محله هاي خانه هاي سازماني شركت نفت در آبادان .