معني كلمه ي عربي" طلاق" از ريشه ي "ط ل ق" ،چيست و مراد از آن چه مي تواند باشد؟ آنچه رايج است قرار دادن اين كلمه در برابر واژه ي " ازدواج" مي باشد و ازدواج به مثابه قراردادي رايج، در تمام فرهنگ هاي بشري امروز جا افتاده است.
هر چند در جوامع ليبرال و فايده انگار كمتر اصراري بر بستن چنين قراردادي است، زيرا كه اصل فايده باوري ( utilitarianism) نشئت گرفته از لذت گرايي ست.آزادي، بخشي از لذت گراييست و هر قرارداد فردي يا اجتماعي هم كه حيطه اش را تنگ نمايد مقبوح و منفور مي نمايد.
بنابراين واژه ي طلاق كه در برابر ازدواج قرار گرفته را مي توان " قرارداد فسخِ قراردادِ ديگر"، تلقي كرد. قرارداد ازدواج محدوديت ها يا تعهدات مرسوم و نامرسومش را به بار مي آورد ، همسران مجبور ميشوند كه در قبال هم تعهداتي را تقبل نماييند و البته با مهرورزي و با علاقه اي خاص گردن بنهند بر اين محدوديات و با اين حال اينكه كسي به خواست خود سر بنهد بر اين محدوديات به گونه اي در جهت تأمين بخشي از آزادي هاي فكري و فردي اش گام برداشته است.
شايد كسي علاقمند باشد كه بقيه عمر را در زندان بگذراند يا سر بنهد بر خاك تعبد پروردگارش و يا ازدواج كند و... در هر صورت نمي شود صفت آزادگي را از او سلب كرد مگر آنكه آن فرد مجبور شده باشد.
گاهي طلاق راهيست براي رهايي از مسئوليت ازدواج. زماني كه فرد به اين نتيجه برسدكه در انتخابش اشتباه كرده و يا زماني كه ببيند توانايي پايبندي به تعهدات را ندارد . با آنكه در اينجا شخص خودش را زير سؤال مي برد و قدري پرده از تزلزلات فكري اش بر مي دارد باز هم نمي توان بر او خرده گرفت و طبق معمول اين خطا هم با جمله ي معروفي در فرهنگ ما، ماست مالي مي شود كه:
" انسان جايزالخطاست."
چه رسد به فرهنگ هاي آزاد تر ديگر...
در هر صورت در زندگي هاي مشترك امروز طلاق گاهي بسيار پيش از آنكه قراردادي مكتوب شود، اتفاق افتاده است، زماني كه همسران ديگر كاركرد همسري ندارند و ميانشان فرسنگها فاصله ي روحي وفكري پيداست ،جدايي يا سوايي رخ داده است هر چند طلاق صورت نگرفته باشد در چنين زندگي هايي كه نام "مسالمت آميز" يا " مناقشه آميز" هم نمي توان بر آن نهاد،از نظر نویسنده دو نفر " مطلّقه" و "مطلوق"* مي باشند!
* : مطلوق همان مردی است که طلاق داده یا از او طلاق گرفته اند!![]()
با مردم زمانه ي خود
در ارتباط بوديم
در خط ارتباطي ما
مفهوم واژه ها
مصداق هاي مشترك درك و فهم بود
من شعر مي سرودم و فكر و بيان من
با شهپر گشودهي الفاظ بيحفاظ
پر ميگشود در دل هر همزبان من
اين گفتگو بگو چه ثمر دارد
مفهوم واژهها همه امروز
مصداقهاي خاص دگر دارد
بايد به جاي تسليت شوي مردگان
تبريك گفت به آنان
مفهوم واژهي وطن امروز
ديگر نه كوي و برزن و شهر است و شارسان
اينك وطن شده
محدود تر زخانهي من
ديوار خانه مرز وطن هاست
بيگانهاي تو در وطن من
من نيز
در مرز خانهي تو
بيگانه هستم و دشمن
وقتي كه لفظ دوست به معناي دشمن است
هنگام شيون است.
"حميدمصدق"
انسان را چه ميشود؟چه ميشود كه گاهي خويشتنش را واميدارد به تأمّل در وازهي" انسان"؟ كه بخواندش به كسره در ابتدا يا فتحه در نخست؟!چه مي شود كه بشر امروز نسبت به همه چيز و همه كس بي اعتماد مي شود و آن قدر در خود فرو ميغلتد و فرو ميلغزد كه وطنش به محدودهي ابعاد بدنش و نهايتا روح و فكرش تحديد ميشود و تحليل ميرود؟!
نسل دفتر هاي خاطرات نيز رو به انقراض است در اين دنياي كپك زده ي پسوردي.... هنگام شيون است!
سارا ترسو نبود.خيلي هم شجاع ومحكم بود و به قول خودشان:سِوِر! بيدي نبود كه از هر بادي بلرزد.
عاشق شد.اما اي كاش نشده بود، كه ؛
عشق آسان نمود اول / ولي افتاد مشكل ها
اولش آسان بود. شور واشتياق ،دوست داشتن بود،پاك بود و هر چه بود، از صفات تفضيلي بهترين بود.
متأهل شد! ازدواج يعني زندگي زير يك سقف . اين جمله درست از آب در آمد:" تا وقتي به زير يك سقف نرويد به طور كامل همديگر را نمي شناسيد ."
سارا ترسو نبود و هرگز هم نمي توانست باشد. نمي توانست اين صفت را در خود هضم كند. ترسويي در كَتَش نمي رفت.
زندگي بلافاصله پس از آغاز در زير سقفي كه روي ديوار هاي حمّال،ايستايي يافته بود، رنگ ديگري به خود گرفت.
سارا ترسو نبود، اما از غافلگيري هاي ناگهاني شوكّه مي شد! وزندگي به ناگاه چهره واقعي اش را از زير نقاب بيرون كشيد تا سارا شوكه شود!
اولين مشكل او و مهمترين مشكلش صفت عجيب ِهمسرِ اتو كشيده يِ مؤدب و مؤقرش بود؛ پنهان شدن در پشت ديوارهاي خانه و پرش ناگهاني همراه با توليد اصوات انكار، و ريسه رفتن و غش كردن از ترس افراد طعمه!!!
سارا طعمه ي تلخي بود، با اين حال و با اين كه ترسو نبود از غافلگيري هاي ديوانه وار وحشت زده مي شد ،بهتر بگويم؛ شوكّه مي شد.
طعمه ي تلخ جويده نمي شود،بلعيده مي شود. مثل همان قرص هاي رنارنگي كه وقت بيماري خيلي سريع قورت ميدهيم و يك آب هم رويش!
اولين مشكل وقتي بزرگترين مشكل باشد مي تواند آخرين مشكل باشد.
در نهايت سارا بلعيده شد!
ديروز در تيمارستان معروف شهر ديدمش كه ديوانه وار مي خنديد! جلو رفتم و دست دادم . دستم را گرفت و غش غش زد زير خنده! پرسيدم: "دختر خوب به چي داري مي خندي؟"
قيافه ي فيلسوفانه اي به چهره گرفت و با لبخند پاسخ داد :
"... از چه دلتنگ شدي؟ دلخوشي ها كم نيست. مثلاً اين خورشيد..."
۳۰سال از پيروزي انقلاب سال ۵۷ در ايران ميگذرد و حكومت جمهوري اسلامي در تدارك جشن هاي سي امين سالگرد پيروزي انقلابيست ، كه به نفع خود مصادره اش كردهاست !
داستان پيدايش جوانهي انقلاب در دل انقلابيون ايران تا به بار نشستن درختان حاصل، تراژدي غمناكيست! شايد زماني كه بذر آن جوانه در دلها نشست و با نفرت و بيزاري از ديكتاتوري حاكم، آبياري شد و قوّت گرفت، انقلابگران از گروههايِ چپ راديكال تا بنيادگرا هاي اسلامي و حتي مردمي كه جزء هيچ دستهي خاصي نبودند تصوري جز تحقق آزادي در ذهنشان نبود.
يقيني بود كه تأييد و تأكيد مي كرد؛ پس از پيروزي اين انقلاب ، "آزادي" حكمفرما خواهد شد ،و شايد ديگر كسي انتظار نداشت اِوين دوباره از زنداني هاي سياسي پر شود! اين انقلاب همانقدر كه منحصر به فرد بود همانقدر هم شبيه انقلاب هاي ديگر بود. مثل انقلابهاي فرانسه كه در نهايت منجر به حاكميت ليبراليسم شد نبود و مانندانقلاب فرانسه كه دانتون ها را قرباني كرد،فرزند ناخلفي شد كه والدين خود را به قتل رسانيد.
پس از انقلاب ايران، هم طبيعتا نزاع بر سر قدرت پيش آمد .در حالي كه بهترين حالت براي ايران- از نظر من- سر كار ماندن دولتِ ليبرالِ موقت بود، زور و قدرت روحانيان در منازعات قدرت برآنان چربيد و همانطور كه حسين بشيريه در " ديباچه اي بر جامعه شناسي سياسي ايران" اشاره كرده است، با تكيه بر بسيج عمومي وحركات پوپوليستي،روحانيان در اين جنگ قدرت پيروز شدند و جناح لبيرال دولت موقت را به راحتي از حكومت بيرون راندند و انقلاب ايران تا حد زيادي به انحراف كشيده شد. از دستاوردهاي اين انقلاب تنها "جمهوري اسلامي" و تا حدي "استقلال" را مي توان برشمرد و بزرگترين و البته مهمترين دستاورد احتمالي انقلابها يعني "آزادي" متاسفانه مخدوش ماند.
اساس سياست، همه ي حركات قدرت مداران را توجيه مي كند. مي گويند:" خدا،انسان را آفريد و انسان توجيه را." در ادامه مي گويم: "انسان به قدرت رسيد و قدرتش را به چهار ميخ توجيه كشاند!"چه براساس نظريات ماكياولي بسيار فرا تر از نظريه ي ولايت فقيه ميتوان انواع رفتار هاي حكومت را توجيه كرد. و از آن روش رفاه ضمني هم براي شهروندان فراهم آورد تا به روشي بهتر جلوي شورشها و انقلابهاي احتمالي گرفته شود تا حكومت، پايا و ماناتر باشد!
در تاريخ فلسفه مي خوانيم كه ولتر انقلاب را به عنوان دوا و درمان دردهاي اجتماعي قبول ندارد:
" وقتي توده ي مردم شروع به استدلال كنند ، همه چيز از ميان ميرود ."
"اگر يك شبهه و خطاي قديمي در ميان مردم ثابت و مستقر گردد سياست از آن به عنوان يك دهنهاي كه بر دهن مردم مي گذارد، استفاده ميكند،تا آنكه خطا و خرافهي ديگري بيايد و جاي آن را بگيرد. در اينجا نيز سياست از آن، همان استفاده را خواهد كرد كه از اولي ميكرد."
" مردم يك مملكت نميتوانند همه، در قدرت مساوي باشند، ولي ميتوانند همه مثل هم آزاد باشند و اين همان است كه انگليسيها دارند... معني آزادي اين است كه كسي از چيزي پيروي نكند مگر از قوانين ."
جشن هاي دهه ي فجر كه در دوران مدرسه برايمان از بهترين روزهاي سال به شمار ميآمدند*ديگر سالهاست كه رنگ و بوي گذشته را ندارند دست كم از زماني كه دست چپ و راست خود را به خوبي شناختم!