بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی
مقبول طبع مردم صاحب نظر شود.
"هنر هميشه برحق بودن " * كتاب كوچكي ست كه شوپنهاور در آن به 38 راه براي پيروزي در بحث ها اشاره ميكند. در واقع به او در اين نوشتار با تكيه بر اين كه اراده از عقل و هوش مؤثرتر است ،به توضيح راهاي سفسطه و مغالطه و در نهايت پيروزي در بحث و جدل ميپردازد. دراين ميان اينكه در بحث حق با ما باشد يا نباشد اهميتي ندارد زيرا:
"اين ناشي از دنائت فطري طبيعت بشر است..... اگر طبيعت بشري پست نبود بلكه كاملاً شريف بود، ميبايست در هر مباحثه اي فقط در پي كشف حقيقت مي بوديم... بنا براين به خاطر همين نخوت، آنچه درست است بايد نادرست و آنچه نادرست است بايد درست به نظر برسد."
از نظر او جدل چندان ربطي به حقيقت ندارد و مانند منازعهاي ست كه به دوئل ميانجامد.
با پايان بردن اين كتاب به مصاديق بسياري در ميان روشنفكران ، دانشجوها يا جوانهاي مدعي فلسفه ي ايران خودمان برخورد كردم، هنوز متوجه نشده ام كه اين روش قابليت ارزش گذاري دارد يا خير. آنچه پر واضح است اين كه، روش مذكور،مباحثه يا مناظره را به مجادله و مغالطه تقليل مي دهد ،بويي از حقيقت نبرده است،حقيقت را پوك ميكند،عقل را در راستاي منطق راكد و در به كار گيري زبان ميپرورد و زبان را البته قوت مي بخشد! در نهايت به كارگيري و آگاهي روش مغالطه سواي بي ارزشي يا ارزشمند بودن ، حداقل در مواردي كه انسان با افراد مغالطه كار روبرو مي شود مفيد خواهد افتاد و دست كم پي ميبريم، مجاب كردن حريف مغالطه كارمان كار عبثي است، مگر آنكه با زبان خودش با او وارد بحث شويم!
در زير تعدادي از اين روش ها را مي آورم:
. گستره ي مصداق را بسط بده؛ ... زيرا هرچه گزاره اي عام تر باشد باشد، ايرادات بيشتري ميتوان به آن وارد كرد.
.از مشتركات لفظي استفاده كن.
.خودت نتيجه گيري كن؛ وقتي همه ي مقدمات خود را استخراج كردي، و خصمت آن ها را پذيرفته،نبايد نتيجه را ازو سؤال كني، بلكه بايد بي درنگ خودت نتيجهگيري كني.در واقع حتي اگر يكي دو مقدمه هم كم داشته باشي،ميتوتني طوري وانمود كني كه انگار خصمت آنها را هم قبول كرده ، و نتيجه گيري كني.
.موضوع را تعميم بده ،سپس عليه آن سخن بگو.
.خصمت را عصباني كن؛عصبانيت نشانه ي ضعف است؛بايد با شور و حرارت هرچه بيشتري بر آن استدلال كه اورا عصباني كرده است پافشاري كني به اين دليل كه ميتوان حدس زد كه روي ضعفش دست گذاشته اي و حالا بيش از هر زمان ديگري در برابر حمله اسيب پذير است.
. حرفش راقطع كن ،توي حرفش بدو،بحث را منحرف كن.
. به رغم شكست مدعي پيروزي شو.
. سؤالهاي انحرافي مطرح كن.
.با سؤال پيچ كردن اقرار بگير.
.حضار را متقاعد كن،نه خصم را؛ اگر هيچ دليل ردي نداري ميتواني دليل ردي سر هم كني كه خطاب به حضار باشد... بنابر اين ،به نظر آنها،خصمت مغلوب شده است، به خصوص اگر مخالفت تو او را در وضعيت مضحكي قرار دهد.
*:هنر هميشه بر حق بودن،آرتور شوپنهاور،انتشارات ققنوس كه البته ترجمه ي چندان جالب نداشت.
در اين نوشتار نتيجه گرفته مي شود كه شما با عمل عاشقانه هرگز خوشبخت نخواهيد شد و در نهايت محكوم به زواليد. در عوض با عمل عاقلانه به بهشت مي رويد و دنيا و آخرتتان( اگر معتقدید آخرتي وجود دارد) به خير مي شود.
حال اگر حال و حوصله ي خواندن نداريد ادامه ندهيد!
همان طور كه پر واضح است که آزادي بخشي از لذت گرايي ست ،فداكاري پاره اي از خودگروي و خودخواهيست و در نهايت ذات انسان اگر كار نيكويي هم انجام دهد براي ارضاء خود و بهره وري از حس خوشاينديست.
اين بهترين توجیه برای فلسفه ي اخلاق بود كه در سال82 به آن رسيده بودم.
و امروز كه مي بينم همچنان بحث فلسفه ي اخلاق در محافل دانشجویی و ... به شدت پي گیری می شود، دوباره به خاطرم آمد.
اكنون اما بيشتر به اين مي انديشم كه اگر لذت يكي در آزار ديگري باشد، چه فاجعه اي رخ خواهد داد؟
در حاليكه در انجام بزرگ ترين فداكاري ها و انواع نيكوكاري ها حس خودخواهي بشر نهفته است؛
انجام كار نيك---< راضي كردن وجدان---< ايجاد حس خوشايندي---< لذت
اما چه مي شود كه به جاي دگر ياري ،" دگرآزاري" ، لذت آفرين مي شود؟
دگرآزاري---< لذت